یک نفس

سعدیا گر نکند یاد تو آن یار مرنج/ما که باشیم که اندیشه ما نیز کنند؟

 
دور از جون همه شمــا
نویسنده : یک نفس - ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳۱
 

یقه بالا میدهیم

دستها در جیب ،

سیگار به ته رسیده میان لب

به دیوار تکیه میدهیم ؛

نه که کاراگاه باشیم یا عضو مافیا

نه ،

بدبختیم ...!

علیرضا روشن



سلام به همه

اول از همه عذر خواهی میکنم بخاطر کم کاری های روزهای اخیر ، حقیقتش دیگه انگیزه

و حس و حالی برای پست گذاشتن و دنبال عکس گشتن نداشتم . . .

یه ببخشید هم بخاطر نظرهای بی پاسخ

دوم از همه :دی 

ممنونم که با اینکه میدیدن این وبلاگ اپ نمیشد بازهم سر میزدین ، بازدید رو که چک

میکردم خداروشکر کم نشده بود

حقیقتش میخوام نظر شما رو درباره ادامه این وبلاگ بدونم . که اصلا ادامه پیدا بکنه یا

نکنه. اگه دوست دارین بازهم زنده باشه دلتون میخواد چه حرفایی براتون بزنه؟ عاشقانه

؟ مذهبی؟ حتی علمی؟ یا طنز حتی؟ هرچی که دوست دارین اینجا ببینین رو بهم بگین

. و خواهش میکنم همه پاسخ بدین . حتی خواننده های خاموش.

و مطلب بعدی اینکه با توجه به شروع شدن دانشگاه و حجم درسها ممکنه دیر به دیر

پست بذارم اما هستم در خدمتتون پس اینجا رو فراموش نکنین.

یه سوپرایز هم دارم که فقط خدا میدونه که کی وقت گفتنش فرا میرسه. امیدوارم زودتر

بتونم بگم بهتون. ولی شما منتظر باشین

ممنون از همتون . دوستتون دارم