یک نفس

سعدیا گر نکند یاد تو آن یار مرنج/ما که باشیم که اندیشه ما نیز کنند؟

 
اهدای عضو ،اهدای زندگی
نویسنده : یک نفس - ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٥
 

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملافه سفید تمیزی  که چهارطرفش

زیر تشک بیمارستان جمع شده است ، قرار می گیرد

و آدم هایی  که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند ، از کنارم عبور می کنند 

لحظه ای فرا خواهد رسید که دکتر می گوید مغز من از کار افتاده است و به

هزاران دلیل زندگی ام رو به پایان است . در چنین  روزی تلاش نکنید به شکلی

مصنوعی و با استفاده از دستگاه زندگی ام را به من باز گردانید .

این را بستر مرگ ننامید . بگذارید آن را بستر زندگی  بنامم و جسمم به دیگران

کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.

چشم هایم را به کسی بدهید که هرگز طلوع خورشید ، چهره  یک نوزاد و شکوه

عشق را در چشم های کسی ندیده است .

قلبم را به کسی بدهید که درقلبش تنها خاطرات دردناک و آزار دهنده دارد .

خونم  را به نوجوانی بدهید که در تصادف اتومبیل نجات یافته است و کمکش کنید

تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند .

کلیه هایم را به جوانی بدهید که فکر و ذکرش شده نگرانی های مادر بابت بیماری

او ...

استخوان ها ، عضلات ، سلولها و اعصابم را بردارید و به پاهای کودکی فلج

پیوند بزنید .

اگر لازم  شد سلولهای مغزم را بردارید و بگذارید به رشد خود  ادامه دهد تا با

آنها پسرک لالی بتواند با صدای بلند فریاد بزند و دختر ناشنوایی صدای باران

روی شیشه اتاقش را بشنود .

آنچه از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترش را به دست باد بسپارید تا گل

بروید .

اگر قرار است چیزی از من دفن کنید ، بگذارید اشتاباهات ، ضعف ها و تعصباتم

باشد. گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید . اگر گاهی

دوست داشتید از من یاد کنید، عمل خیری انجام دهید یا به کسی که محتاج کمک

تان است ، کلام محبت آمیزی بگویید .

اگر آنچه گفتم انجام دهید ، همیشه زنده خواهم ماند...

 نویسنده : رابرت.ن. تست